تبليغاتX
گروه فرهنگی صالحون - آخرین وصیت رزمنده کمپوت بود!
اولین گفتار
بنام خدا
به پایگاه گروه فرهنگی صالحون خوش آمدید



گروه فرهنگی صالحون جمعی از دانشجویان ورامینی هستند که دوست دارند در زمره صالحان،زمینه ساز ظهور مصلح کل باشند
تازه ها
فرم تماس با ما
تبلیغات شما


جنبش مردمی نه، به ان پی تی
                    
دوشنبه هفدهم مرداد 1390 :: 4:2 ::  نويسنده : علی اکبر :: موضوع: شهدا
 

داشتم تو جبهه مصاحبه می گرفتم کنارم ایستاده بود که یه هو یه خمپاره اومد و بومممممم..... نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین دوربینو برداشتم رفتم سراغش .بهش گفتم تو این لحاظات آخر زندگی اگه حرفی صحبتی داری بگو...

در حالی که داشت اشهد و شهادتینش رو زیر لب زمزمه می کرد گفت :من از امت شهید پرور ایران یه خواهش دارم .اونم اینکه وقتی کمپوت می فرستید جبهه خواهشا پوستشو اون کاغذ روشو نکَنید

بهش گفتم : بابا این چه جمله ایه قراره از تلویزون پخش شه ها یه جمله بهتر بگو برادر...

با همون لهجه اصفهونیش گفت: اخوی آخه نمی دونی تا حالا سه دفعه به من رب گوجه افتاده

............................................................................................

آری همینان بود آمدند تا هرچند کوتاه برای مدتی شادی و لذت حقیقی را به رخ ما بکشند و بروند. آمدند و آن‌قدر که دنیاداران زندگی را جدی گرفته بوند، اینان مرگ را به سخره گرفتند...

کلمات کلیدی:شهید - شهدا - شهادت -طنز جبهه - شوخی خنده جبهه - شوخ طبعی های جبهه

منبع: وبلاگ طنز جبهه



سیاسی       فرهنگی       مذهبی       شهرستان ورامین
کلیه حقوق این سایت متعلق به گروه فرهنگی صالحون می باشد و هرگونه کپی برداری از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز است.